زن
باران... زباله ها و خيابان و موش ها
ديوارهاي كاغذي و چشم و گوش ها
بر سنگفرش سرخ خيابان نشسته ام
بي اعتنا به زمزمه ها و خروش ها
چشمان هيز و لعنتي كاسبان پير
در كاسه خانه مست از آن عيش و نوش ها
يك زن كه از خريد شب عيد خسته است
و خسته از تمام خريد و فروش ها
رد مي شود پر از تب و تاب رسيدن است
و آنطرف جماعت خانه بدوش ها
دستش كه خالي است و تنش گله گله زخم
و گونه هاش گم شده در زير جوش ها
فرياد مي زنم كه به تاراج برده اند
سهم تو را پدر و پسر جرج بوش ها
آژير سرخ ، هق هق زن،التماس من
پر مي شود پياده رو از سبزپوش ها
زن،دستبند نقره،خريد غروب عيد
يك رشته خون و شاعر و آدم فروش ها
*****************
آتش پرست ها
ُسرخم ولي ز سيلي تلخ شكست ها
اي قطعنامه هاي تمام نشست ها
حالا به شاعرانه ترين شيوه مرده ام
با اين رديف و قافيه و بند و بست ها
يك لحظه شعله مي كشد و جنگ مثل ديو
شادي كنان تنوره كشان مثل مست ها
بر شانه هاي زخمي ام آوار مي شود
من زير سقف خاطره هاي شكست ها
چون كوه خرد مي شوم و قطعه قطعه...بعد
فريادم از شكاف ميان گسست ها
مثل نسيم مي رود آرام و بي صدا
سمت بلندها ز فراسوي پست ها
هي شعله مي شكد...نفسم تنگ مي شود
آنگاه رقص وحشي آتش پرست ها
پر مي كشم به سمت افق ، گوش مي كنم
فرياد مي زند زني از دور دست ها...
اي شهر در تصرف مردانِ فاجعه
اي نيست هاي ظاهرا اينگونه هست ها
زشت و كبود مي شوم از درد چون زني
كه روبروي آينه ها گفته است ها
به چارسوي بُعد و زمان خيره مي شوم
يك انتظار كور ز عهد الست ها
آراممان نمي كند اينبار هيچ تلخ
ُسرخم ولي ز سيلي تلخ شكست ها
همكلاس ها
تو خسته از من و من از اين التماس ها
فردا من و تو و همه ي همكلاس ها
با كوله باري از گل و لبخند مي رويم
تا انتهاي كوچه ي بن بست ياس ها
سر مي نهم به شانه ي تو گريه مي كنم
از اين هجوم اين خفقان اين هراس ها
از هركه روح سبز مرا قبضه كرده است
از آن حراميان و از اين ناسپاس ها
تك زنگ مي خورد...نفسم حبس مي شود
احساس مي كنم كه كسي از تماس ها...
دارد خبر و زاغ مرا چوب مي زند
چيزي شبيه عقرب زير پلاس ها
خاموش مي شوم،دو سه روز است مرده ام
با عرض تسليت به همه آس و پاس ها
و مجلس زنانه و اصلا ولش كنيد
سر رفته است حوصله ي همكلاس ها
تو برگ سوخته بودي كسي نمي دانست
تو خود فروخته بودي كسي نمي دانست
خط نگاه تو را هيچ كس نمي فهميد
شب سياه تو را هيچ كس نمي فهميد
هزار خندق مسموم در دهان تو بود
هزار تيغه ي مسلول بر زبان تو بود
نهفته با دگران عهد بسته بودي تو
جناغ سينه ي من را شكسته بودي تو
نبود هيچ كس و انگار اتفاق افتاد
ميان من و تو يك نهروان نفاق افتاد
نشسته بودي و آرام كار مي كردي
و لحظه لحظه ي من را شكار مي كردي
پس از شروع هياهو چرا سكوت شدي؟
شكار كردي و انگار عنكبوت شدي
تو را صداقت من رو به راستي واداشت
دوباره حركت خرچنگي ات چه معنا داشت
يكي عجوزه ي جادوگر تو را ديده است
دگر تلاش مكن نسخه ي تو پيچيده است
شروع جلسه ي منحوس راس ساعت هفت
چه زود آنچه در آغاز بود يادت رفت
پس از تلاوت قرآن چه حرفها كه زدي
دم تو سرد شد آنگاه گرم قصه شدي
تو حرف مي زدي و من دلم فرو مي ريخت
مس گداخته بود آنچه در گلو مي ريخت
دلم گرفت ز تكفير روح مرده ي تو
ز تنگ چشمي چشمان كوك خورده ي تو
غروب بود و مرا سخت متهم كرديد
ز بس دروغ جويديد،شب ورم كرديد
چه بود آنهمه سوگند افترا آنشب
شكست بغض من و حرمت خدا آنشب
شروع جلسه سرآغاز فصل غيبت شد
و پاره هاي تنم بالسّويه قسمت شد
به شوق خوردن من مبتلاي جيفه شديد
درست مجلس ملعونه ي سقيفه شديد
به مسلخي كه خودم ساختم مرا برديد
چه طعم داشت تنم لحظه اي كه مي خورديد؟
نداشت ارزش كشتن شكار لاغرتان
مرا به خاك فكنديد؟خاك بر سرتان
چه سخت بود غريبانه در جوار شما
نماز خواندن در مسجد الضرار شما
مسافرم دگر از عاشقي نخواهم خواند
كه شهر،شهر غريبي است من نخواهم ماند
دگر نمي سپرم سر به بند دام شما
و مي گريزم از سفره هاي شام شما
همين بس است همين بس!نگاه ديگر من
و يادگار تو تصوير شام آخر من




