تبليغاتX
شعر و نقد ادبي
از نگاه مجيد پويان

قرآن،و شاخه اي گل رز توي سيني است

او مي رود؛معلم قرآن و ديني است

زل مي زند به خانه ي رعنا به روستا

از زير عينكي كه كمي ذره بيني است

هي كدخداي ده كه چپق چاق مي كند

هي حلقه حلقه دود كه مهمان بيني است

هي چشمهاي روشن رعنا كه ظاهرا

آبيّ آسماني و سبز زميني است

و دخترك به جاي دعا و چهارقل

سرگرمي اش يه قل دوقل و سنگ چيني است...

و او معلمي است كه هر سالِ آزگار

پاداش او هزار هزار آفريني است

عاشق شده است با همه پرهيزگاري اش

آري!هميشه كار خدا اين چنيني است!

"... و عشق چيست؟"فعل قبيح مزخرفي

كه موجب هزار رقم شرمگيني است!

حوا،خدا،گناه،جهنم،فشار قبر؟!

ترديد كرده است در آنچه يقيني است!

آواي ني،رباعي خيام،بوف كور،

"آقامعلم" است كه در شب نشيني است،

اما چه قدر ساكت و تنها نشسته است

او مانكن است زندگي اش ويتريني است!...

او رفته است و قاري پيري به جاي اوست

حالا گلاب و قهوه فقط توي سيني است

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:11  توسط دكتر مجيد پويان  |