فرياد...
با يك نگاه ، يك هيجان،يك صدا كه من
فرياد مي زنم كه بگويم تو را... كه من،
در بغض شهرزاد گلويم نشسته است
در انفجاري از خفقان پادشا كه من،
هي خيره مي شوم به تو و تو به دوردست...
هايي كه گم شده است در اين ناكجا كه من
مي خواهم از خودم بگريزم به سوي تو
از هر طرف كه مي نگرم مارها كه من،
كز مي كنم و مي رسد از دورِ دورِ دور
كم كم صداي مبهم يك آشنا كه من
گل مي كند شكوفه ي آوازخواندنم
ها ها هها هها ههها ها هها كه من
كفرانه مي سرايم و ترجيح مي دهم
حالا در اين ميانه تو باشي خدا كه من
ابليس هاي شهر مرا سجده مي كنند
تف بر وجود شيطان!دور از شما!كه من،
وقتي ميان باور و ترديد مانده ام
ديگر به تو چگونه بگويم بيا كه من،
كه آيداي شعر مني بانوي غزل
شعري بخوان براي دل من كه ما كه من!
////////////////////////////////
در باد...
ديرگاهي است كه بر چوبه ي دارم در باد
متلاشي شده ذرات غبارم در باد!
بغض از حنجره ي من فوران خواهد كرد
صبحگاهي كه سر از خاك برآرم در باد!
اي كه يك باغچه يك مزرعه داري در آب*
هستي ام را بنگر دار و ندارم در باد!
رهگذر!رهگذرِ خسته ي اين شهر غريب
تو بمان با من!تنها نگذارم در باد!
من از آن روز كه طوفان غم آوارم كرد
خشك و سرگردان چون بوته ي خارم در باد
خاطراتم همه در دست فراموشي و باز
عكس بي رنگ تو افتاده كنارم در باد!
گفت:"مي آيي!" عمري است مردد هستم
پلك بر هم بگذارم،نگذارم در باد!
برگ برگِ تنم از عشق فرو خواهد ريخت
و گل سرخ تو و شمع مزارم در باد!...
* اشاره اي به غزل ا.دريانورد با مطلع:
نه فقط باغچه يك مزرعه دارم در آب و در انديشه كه جز خود چه بكارم در آب

هي!با توام ببين منو خنگول با توام!
تو ميروي بدون خداحافظي و من
با يك فلاش بك به ته مترو مي روم
و بعد روي صندلي روبرويي ام
آرام مي نشينم و آدامس مي جوم
تو در خيال آنكه شكستي مرا و من
در فكر چتر تازه و بارانيِ نوام
يعني پلنگ صورتي گيج و منگ من
غافل شدي كه من تنسي تاكسيدوَم*،
"هرگز شكست..." نه چه شكستي؟ببين منو
چه كودكانه تا ته اين مترو مي دوَم!...
يعني چه هي به كافه و مترو سرك زدن؟
تكرار جلف جمله ي "من عاشق توام"!
...بازآمدم؛دوباره ميايم و خواهم آ...
شب،چتر،سامسونيت،ببين توي متروَام
* شخصيت كارتوني كه تكيه كلامش اين بود:"تنسي تاكسيدو هرگز شكست نمي خوره"

قرآن،و شاخه اي گل رز توي سيني است
او مي رود؛معلم قرآن و ديني است
زل مي زند به خانه ي رعنا به روستا
از زير عينكي كه كمي ذره بيني است
هي كدخداي ده كه چپق چاق مي كند
هي حلقه حلقه دود كه مهمان بيني است
هي چشمهاي روشن رعنا كه ظاهرا
آبيّ آسماني و سبز زميني است
و دخترك به جاي دعا و چهارقل
سرگرمي اش يه قل دوقل و سنگ چيني است...
و او معلمي است كه هر سالِ آزگار
پاداش او هزار هزار آفريني است
عاشق شده است با همه پرهيزگاري اش
آري!هميشه كار خدا اين چنيني است!
"... و عشق چيست؟"فعل قبيح مزخرفي
كه موجب هزار رقم شرمگيني است!
حوا،خدا،گناه،جهنم،فشار قبر؟!
ترديد كرده است در آنچه يقيني است!
آواي ني،رباعي خيام،بوف كور،
"آقامعلم" است كه در شب نشيني است،
اما چه قدر ساكت و تنها نشسته است
او مانكن است زندگي اش ويتريني است!...
او رفته است و قاري پيري به جاي اوست
حالا گلاب و قهوه فقط توي سيني است





